تبليغاتX
کمی چرت و پرت

من در سکوت خیابان ها می شنوم که صدایی وهم آلود همواره می گوید :

"به انسان ها چیزی نده!"


و صدای دیگری می گوید که :

"تا می توانی انسان ها را در داشته های خویش شریک کن"

 

و اینک آموخته ام که انسان ها را نباید چیزی داد بلکه باید از آن ها چیزها ستاند و رفت.


آیا براستی حس می کنید که باید ببخشید و این بخشی از شریعت شماست؟

در این صورت بزرگترین بخشش خویش را انجام دهید , چیزی از مردم بگیرید و در تحملش شریک شوید.


برچسب‌ها: سکوت, انسان, شریک, رفتن, بی نیازی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 22:58 توسط یه چرت و پرت گو |



برف و بوران طاقتش را برده بود

خسته و هن هن کنان

نه تاب ماندنی و نه میل رفتنی

هرچه می دید برف بود و برف

و درخت خشک تیره ای که در واپسین عمق نگاهش تضادی را به پا می کرد


پیرمردی را دید که بی آنکه توجهی به اطرافش کند , می رفت


خود را کشان کشان به پیشش رساند , پیرمرد متوجه حضورش نشد


روی به پیرمرد کرد و گفت و گفت و گفت

در لا به لای سخنانش هیچ نبود مگر آزردگی خاطر


پیرمرد بی آن که توجهی کند به راهش ادامه داد


"تو به آن چه که دیدی فکر کردی و من , هرچه که فکر کردم را دیدم"

این را پیرمرد در سوسوی محوشدنش زمزمه کرد...


برچسب‌ها: برف, سرما, تفکر, اندیشه, پیرمرد

+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 19:58 توسط یه چرت و پرت گو |



هر لحظه در این عظمت بی پایان چه بسیارند کسانی که می میرند ولی مردن چیست؟

من آن دزدی ِ فرشته ی مرگ را مردن تلقی نمی کنم چرا که مردن به این امر منتهی نمی شود.

چه بسیارند کسانی که میل به مردن دارند ولی کسی که درست نزیسته باشد می تواند درست بمیرد؟ نباید از یاد برد که پوک ترین بادام ها نیز میل به شکسته شدن دارند.

در افراد ابتدا یا دل پیر می شود یا روح و چه بسیارند کسانی که قبل از این که جوان شوند پیر می شوند و این از لطف واعظان مرگ است , از لطف کسانی که مرگ تدریجی را نوید می دهند (همان هایی که بر منبرهای خود درس حماقت می دهند)

زندگی برای بسیاری از افراد نوعی محکومیت* یا نوعی شکست تلقی می شود ولی این افراد اگر میوه هایی نباشند که پیش از این که رسیده باشند , گندیده اند و فقط بزدلی شان است که موجب نیفتادنشان می شود چه چیزی می توانند باشند؟

چه بسیارند کسانی که بر شاخه های این درخت چسبیده اند , کاش بادی می آمد و این افراد را با خود می برد!

ای کاش مبلغان مرگ روز به روز بیشتر شوند تا این افراد را از پیش چشمان افرادی چون من که میل به زندگی دارند دور سازند.

تنها کسی می تواند لذت زیستن را بچشد که از حقارت "آری" در آمده باشد و یک "نه" گوی مقدس باشد , چنین است که زندگی و مرگشان با هم مانوس می شود ولی باید در زمانی که مزه ی خوش هنوز زیر زبان است نایاب شد (این را تنها کسانی متوجه می شوند که بخواهند مدت زیادی مورد علاقه واقع شوند)

برای این که مرگمان کفر به دنیا نباشد و از زیستن خود لذت بریم بیایید مرگمان را در واپسین لحظات فضیلت روح و والاترین اوقات خود تعبیه کنیم , چون آن ساعاتی که تابش محزون خورشید موجب غروبش می گردد.

بدانید که به خاک باز خواهیم گشت تا در دامان مادری که ما را پروراند اندکی استراحت کنیم پس ای برادران و خواهران , از عاقبت خود ترسی نداشته باشید و با این آسودگی به زیستن خود ادامه دهید.




*اشاره به عقاید دکتر! شریعتی

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 13:29 توسط یه چرت و پرت گو |



هر روزت با خواستنی شروع شد و همین خواستن نیز به روزت گرما بخشید

اگر خواستن نبود زندگی در پوچی محو می شد , نمی شد؟

به آن چه که برایش تلاش کردی رسیدی و ازش بیزار شدی!

چون آن تشنه لبی که تماما به آب تمایل داشت و آب را گوارای هستی می دانست ولی پس از رسیدن و نوشیدنش بی میل می شد و حالت تهوعی از نوشیدن آن همه آب نیز به دست می آورد

همه چیز زمانی که کامل شود , نابود می گردد

آیا جز این است که چون گذشته ات , در آینده ایت نیز به هرچه که رسیدی از آن بیزار خواهی شد؟

حس تهوع آوری نیست که برای چیزی تلاش کنی که بدانی پس از رسیدن به آن بی میل می شوی؟

ولی نمی دانی و همین هم موجب شور و نشاطت می شود ولی اکنون بدان , بدان که هیچ چیز نیست مگر این که پس از رسیدن به آن ازش زده شوی.

من این جا نوای کوردلی و ناامیدی سر نمی دهم بلکه آن چه که برایت بارها و بارها اتفاق افتاده و خواهد افتاد ولی فکر می کنی همان یک بار بود و تمام! را شرح می دهم و می گویم که نه! تمام نشد همه اش همین گونه است.

جالب است که تشنه لب پس از نوشیدن آب از آن زده می شود ولی در نهایت حماقت بار بعد نیز به همان اندازه به آب میل پیدا می کند!

آیا در سر افراد ذره ای فکر نیست؟ آیا نمی دانند مقصد و سرمنزل این همه خواست و عشق! , پوچی ِ محض است؟

هر کسی پس از نگاه کردن به گذشته اش و رفتن به جاهایی که برایش سراپا خاطره است به "بی ارزش بودن دنیا" یا "بی وفایی دنیا" اعتراف می کند و همگان لحظه ی مرگ به این امر ایمان می آورند (آن لحظه که مزد تمام کارهایت را با گذاشتن و گذشتن می دهند) ولی دانستن این موضوع در موقع زنده بودن کمی سخت است.

آری , عاقبت کار همین پوچی ایست که اکنون مرا فراگرفته ولی بدان هنوز هم هوایی هست که آن را بدمی پس پوچ نشو ولی به پوچی یقین داشته باش , هوا را بدم و خوش باش , رسم هستیست که پوچ باشی و پوچ شوی , به قول خیام :

"در طبع جهان اگر وفایی بودی   *   نوبت به تو خود نیامدی از دگران"


برچسب‌ها: خواستن, تلاش, رسیدن, پوچی, مرگ

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 9:27 توسط یه چرت و پرت گو |


زیستن در آمیزه ای از تفکرات ادغام گشته با تخیل به گونه ای می تونه مثل سنگری مقابل اندیشه ی مردمی که حس می کنند در دنیایی هستند که از قسمتیش محروم شدند باشه و از این بابت می تونه به هر کسی که به این شیوه ی اندیشیدن برسه کمک کنه ولی مشکل اصلیش زمانی خودش رو به تصویر می کشه که باید در جهانی زندگی کنی که مردم سهمی از اون هستند و در باور مردم ذره ای تخیل نیست , مردم سراسر از اونی هستند که می بینند ولی به واسطه ی جهلشون خرافه پراکنی می کنند و حتی اونی که می بینند رو برداشتی خرافی ازش می کنند و شدند مثل دوربین فیلم برداری ای که یه لنز احمقانه بهش وصل کردند و درنتیجه دنیا رو از دریچه ی اون لنز می بینند.

در این میان اگه با اندیشه ی ادغام با تخیل بخوایم زندگی کنیم به گونه ای در معاشرت با مردم دچار جبری از تظاهر میشیم , دوگانگی نیست , صداقت هم نیست بلکه نوعی روند تکامل برای رسیدن به اصل باور در اندیشه های تخیلاتیه , توصیفش سخت نیست فقط یه خرده در ظاهر متشابهه , به اندیشه ی کنونی مردم شبیهه ولی در اصل فقط انحرافی از این اندیشست که شده اون اندیشه و همون لنزست که نمیذاره تفاوت این اندیشه و اون اندیشه زیاد نمود کنه.

باید لنزمون رو برداریم تا دریچه های ذهنمون باز بشه , تفکری مثل نبود اصل و فرع بلکه تخیلی ادغام گشته بینشون , اشتباه زندگی در تخیل یا اصل به اندازه ی اشتباه زندگی در مدرنیته یا سنت هست.

رستگاری هیچ کجا نیست چرا که اصل رستگاری متضمم اندیشه ی اطلاقیه , اطلاقی که منجر به تباهی عمر افرادی میشه که بهش باور و عقیده دارند.


برچسب‌ها: تخیل, اصل, ادغام, رستگاری, معاشرت

+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 15:7 توسط یه چرت و پرت گو |



تمام خواسته ی من از این دنیا همان خانه ایست که بر تپه ای بر همگان نمایان است ولی کسی را میلی بدان نیست.

همان خانه ای که به مثابه مکان فراموشیست و کسی در آن نرفت مگر این که از یاد مردمان رفت.

رابطه ای کاملا معکوس است , هرچه بیشتر در آن خانه روی , بیشتر از یاد مردم می روی و هرچه از آن دورتر شوی به مردم نزدیک تر می شوی.

خوب می دانم که برای رسیدن به یک هدف باید از بسیاری چیزها دوری گزینم یا لااقل آن ها را نادیده بگیرم ولی کدام مردیست که حاضر باشد به سمت آن چه رود که در آن جز آزار و اذیت چیزی نیست ولی از هدف خود که جز شوق و عشق نیست دوری گزیند؟

پس چه بهتر است که از مضامین دروغینی چون بسیاری چیزها! (از جمله مردم و دوست!) دوری گزینم و بدان مدخلی وارد شوم که بر تپه ای نمایان است ولی کسی را شوقی بدان نیست. (در این جا لااقل تنها هستم , دور از مردمانی که خرد را وسیله ی غریزه کرده اند)

مرا با دوستی مشکلی نیست ولی با دوست آری , دوستی مقدس است ولی دوست نامقدس.

من به دوستی عشق می ورزم ولی به دوست بی تفاوتم.

دلیلی برای مخالفت با من وجود ندارد , دوست ِ من دنیا را که بگردی خواهی یافت که هرکس به دنبال چیزیست , عده ای از آن ها می خواهند از تو استفاده کنند , عده ای می خواهند نتیجه ی استفاده کردن از تو را بفهمند و عدهای نیز از تو سوءاستفاده می کنند ولی هیچ کس را تمایلی به سود رساندن به تو نیست.

اِی حقیر مردمان من می خواهم از شما هم استفاده کنم و هم سوء استفاده! پس سرهایتان را بالا نگه دارید , بالا نگه دارید تا ببینم چه افکاری در ذهن پلیدتان می گذرد. (من فرکانس افکارتان را حس می کنم)

من هم از تو استفاده می کنم و هم سوءاستفاده , من خواهم فهمید که چه چیزی درون توست.

ولی چرا؟ زمانی که از مردمان دوری کردم چرا باید افکارشان را بشناسم؟ این قسمت از علاقه ی من به دانستن است , برایم مهم نیست که چه کسی چه فکری می کنند ولی برایم مهم است که بدانم چه کسی چه فکری می کند.

گذشته هایتان را ورق بزنید , آیا یاد ندارید روزهای سرشار از سختی را که دوستانتان از ترس از دست دادن تعادل خود دست شما را رها کرده اند تا مبادا زمین خوردن شما تاثیری بر آن ها نیز بنهد؟

آیا از خاطر برده اید روزهایی را که از سر شوق مردمان شما را در آغوش می گرفتند ولی پس از برآورده نکردن خواسته هایشان دیگر از شما روی می گرداندند؟

این مردمان چگونه موجوداتی هستند؟ آیا بارها به چشم ندیده ای  تا زمانی که خوب باشیم از کنار ما بی تفاوت رد می شوند ولی زمانی که بد شویم در مجالس سخن نخست را کسب خواهیم کرد؟

اگر به یاد ندارید دیگر شما چه مخاطبانی هستید! آری دوستان من , به تنهایی خود پناه برید و خود را برای بادهای سرد و خشک آماده سازید , برای روزی که یخ درونتان را بشکنید.

دورد بر فردوسی , درود بر تو که گفتی "چنین است رسم سرای فریب" آری , دنیا را شایسته ی "نام" نیز نیست چرا که سرای فریب است و هرچه در آن است برای فریب دادن ماست و چه حقیرند کسانی که فریب بزرگترین فریب آن یعنی "مردمان" را خواهند خورد.

درآیید از کینه توزی , مگر جز این است که وقتی ماری شما را گزید اگر از وی تشکر کنید و بگویید "سپاسگذارم از این که ذره ای از وجود خود را به من بخشیدی چراکه اژدها را با ذره ای سم باکی نیست" مار بر می گردد و زهر خود را از روی کینه از شما باز می ستاند که مبادا چیزی به شما داده باشد و از این رو مار می میرد و شما بهبود می یابید.

چرا مردمان انقدر تنگدست شده اند؟ آن چه شما به دوستان خود می بخشید من دوچندانش را به دشمنان خود می بخشم و در اثر این کار هیچ گاه فقیر نخواهم شد.

آری دوستان , باید به انزوای خود پناه برد , در آن جایی که بورانی سرد تاج و تخت یخ زده ی ما را فراگرفته , چرا باید از دیگران چیزی را طلب کرد زمانی که خود داریم؟

درود بر حافظ که چنین گفت :

"سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد                وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد"

چرا بیهوده خود را به این و آن می چسبانید؟ مگر جز این است که آن چه آن ها دارند ما نیز می توانیم داشته باشیم؟

آری دوستان , باز هم ارجاع به حافظ می دهم که :

"فیض روح القدس ار باز مدد فرماید                     دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد"

ما توانایی مسیح شدن نداریم ولی مسیح وار آری.


در پایان نیز حدیثی از امام یازدهم (ع) :

"آن که از مردمان دوری گزیند با خدا همدم خواهد شد."


آری دوستان , شما را شوق مدد روح القدس نیست؟ اگر هست پس به انزوای خود پناه برید و خود را برای بوران های نفس سرکشتان آماده سازید.


*لازم به ذکر است که نام دوست در این پُست همان نامیست که در اجتماع باب شده ورنه که من به چنین افرادی نام دوست نمی نهم بلکه دوستانی دارم که برایشان ارزش قائلم."


با یک رابطه ی ریاضی! بسیار ساده می توانید به پای نظر خود بنشینید و به قضاوت بپردازید , بین کسانی که در نظرسنجی شرکت کردند اگر کسی هست که خود را دین دار بنامد واقعا برایش متاسفم. (ظاهرا جز خودم کسی گزینه ی "تمام جنبه ی ادیان مفیدند" را انتخاب نکرده)

ادیان یا سراپا مفیدند یا خیر , اگر سراپا مفید نباشند پس دیگر عنصر "اطاعت" را نباید در مقابلشان به کار برد که در این صورت بهتر است دست از ادیان شست چرا که ادیان از ما "اطاعت" می خواهند , یا مطیع دین باشید و آن را سراپا تقدس پندارید یا دست از آن بشورید. (ریاضی بسیار ساده ایست , جز این است؟)

نظرسنجی عمومی شد.


برچسب‌ها: دوست, انزوا, تنهایی, بوران, آری

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 12:14 توسط یه چرت و پرت گو |


 آدمی بیش از هرچیزی به درخت شبیه است.

به تماشای درختان بنشینید.


درختان به گونه ای بر زمین قرار گرفته اند که گویی مجسمه هایی هستند بدون آن که حتی ذره ای در زمین فرو رفته باشند و تنها کمی فشار کافیست تا بر زمین بیفتند و نابود شوند اما نه , نمی شود.

گویی درختان جزئی از زمین هستند که همچون کوه ها اصلشان در زمین است و هیچ نیرو و قدرتی نیست که آن ها را بلغزاند اما می بینید؟ حتی چنین هم نیست.

هرچه که فکر کنید و نگاه کنید تنها به چیزهایی می رسید که جزئی از ظاهر است.

این "ما" هستیم , آدم هایی که نه چنینیم و نه چنان , نه پایدار و نه شکننده (این ماییم , نه این , نه آن) و در بین "ما" بسی "من" زیاد است که نه به دیگری شبیه است و نه به خودش چرا که دیگران , دیگرانند و خودش نیز تنها تصویری از خودش (کسی که خودش را پشت تصاویرش مخفی کرده) چرا که همگان ما را تا زمانی دوست دارند که پنهان باشیم , زمانی که خود را نمایان ساختیم یقینا به سمت دیگری می روند. (تنها کسی می تواند برهــنه وار خود را به همگان نمایش دهد و کسی از او نگریزد که خدا باشد.)

--------------------------------

مگر جز این است که اولین رویش درختان در کثافات بود؟ پس چرا به آسمان اوج می گیرند و نمادی از تقرب به خدا می شوند و تصویری از بهشت را تداعی می کنند؟ آیا همان درختانی که بهشت را مجسم می سازند برای بقای خود از کثافات تغذیه نمی کنند؟

پس چگونه آدمی باید سراپا آسمان باشد زمانی که درختان پا در کثافات و کودها می گذارند و به آسمان نزدیک می شوند؟ مگر آن قطره ای که برای رسیدن به آسمان فقط به سمت آسمان رفت تماما به زمین نیفتاد و نابود نشد؟ آیا درخت , هرچه بیشتر بهشت را تداعی کند ریشه هایش بیشتر در کثافات نیست؟

تمامی درختان در این که ریشه ای در کثافات دارند و از همان نیز تغذیه می کنند مشترکند , تنها تفاوت درختان در این است که عده ای در کودها می مانند و می خشکند و عده ای از آن تغذیه می کنند و تعالی می یابند.

ما انسان ها نیز چنینیم. (تماما از یک امر کثیف تغذیه می کنیم اما عده ای در کثافات می مانند و می میرند و عده ای دیگر از آن ها تغذیه می کنند و تعالی می یابند.)

مگر جز این است که هیچ چیز مطلق نیست؟ پس چرا عده ای به دید مطلق بر دیگران احکام قطعی صادر می کنند؟ آیا همه چیز برای همه یکسان است؟ یقینا چنین نیست چرا که آن چه مرا بارور کرده یقینا دیگری را نابود می سازد , به همین خاطر هم "خیر" کسی برای دیگری "شر" محسوب می گردد.

این منم , کسی که از شر به خیر رسیده.

من در جامعه ای هستم که خیرش را فردی مطلق گرا تعیین می کند , آن خیر از نظر من شر است و از این رو از آن شر به این خیر رسیدم. (خیری که دیگران نامش را "شر" می گذارند , دیگرانی که بر آن ها نام "بیگانگان" را می گذارم)


چرت نوشت : آن ها درختان را قطع می کنند تا پرچم حفاظت از محیط زیست بسازند و اینان نیز انسان ها را می کشند تا جامعه ای مدنی را محقق سازند.


برچسب‌ها: آدم, درخت, کثافات, مطلق, شر

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 11:26 توسط یه چرت و پرت گو |



همه جا را غم گرفته بود , تاریکی محض بود.

دستی شیطانی بر آسمان شهر کشیده شده بود و مانع تابش نور میشد.

همگان , روزهایشان را از ترس شب و شب هایشان را از ترس روزی دیگر می گذراندند.

پیرمردی برخاست

می گفتند که به دنیا و هرچه که در آن است پشت کرده و سراپا خدا گشته.

سراپا نور بود , چهره اش چون خورشید می درخشید و دستانش بوی کتب مقدس را می داد , چنان راه می رفت که گویی دل را نیز با خود می برد.

کمر به حذف سیاهی بست

به دعوت مردم پرداخت , کسی نبود که از نور او روی گردانَد. مردم او را می پرستیدند.

او گاندی دیگری بود , شاید هم پسر چگوارا بود. نه! او خود خود خدا بود.

همچو جرقه ای که میان انباری از کاه بیفتد , آتشی عظیم برپا کرد , آتشی که تاریکی را کاملا نابود کرد.

پیر بود و دین دار , پس کسی نبود که از او پیروی نکند. (ایمان داشتند که علاقه ای به دنیا ندارد.)

حکومتی را به پا کرد و خودش هم همه کاره اش شد! ساخت و ساخت و ساخت

روزی مردم را برای سخنرانی جمع کرد. همه جمع شدند. پیرمرد شروع به سخنرانی کرد و تا که لب گشود همه از شدت علاقه , گریستند. پس از ساعت ها سخنرانی , مجلس تمام شد و همه رفتند.

سال بعد همین کار تکرار شد و پیرمرد لب به سخن گشود. (کسی نگریست) پس از ساعت ها سخنرانی پرسید :

- چه کسی از وضعیت خود ناراضیست؟

فردی که او را "آناتول" صدا می زدند برخاست و گفت :

-کجاست آزادی؟ کجاست عدالت؟ کجاست...

پیرمرد از او تشکر کرد و پس از زبان بازی های بسیار , گفت :

-درود بر تو پسر عزیزم , شما نیز یاد بگیرید و بدانید که برای آبادکردن جایی باید همه با هم باشیم , من که همه ی عیب ها را نمی بینم و یعنی وقتش را ندارم , پس این شما هستید که باید بگویید. درود بر تو پسر عزیزم.

مدت ها گذشت , پیرمرد می ساخت.

سالی دیگر فرا رسید و فراخوانی همگانی انجام شد و دوباره همان حرف ها , پیرمرد همان سوال را دوباره پرسید :

-چه کسی از وضعیتش ناراضیست؟

فردی برخاست و فریاد سر داد که :

-آناتول کجاست؟


مردم به خود آمدند و به پیرمرد حمله کردند و او را به هلاکت رساندند.

مردم فهمیدند که نور پیرمرد به واسطه ی نورپردازی های دروغین بود.

آن ها فهمیدند ملاک چنین افرادی نه عمل , نه نیت و نه به هیچ چیز دیگریست بلکه برای چنین افرادی اصلا ملاکی نیست. (همه شان , آجری از دیوار عظیم و بدترکیب استبداد هستند.)

فهمیدند وقتی کسی پیر می شود , علاقه اش به دنیا نیز بیشتر می شود , مثل آن کسی که کل شب را خوابیده اما برای دو یا سه ساعت نزدیک صبح همه چیزش را می دهد.

مردم خیلی چیزها را فهمیدند , پس آزاد شدند و آزادانه زیستند.

شیطان نشست و گریست...


------------


این داستان , فقط یک داستان بود. (به جایی ربطش ندهید.)

+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 12:4 توسط یه چرت و پرت گو |



زمانی هیچ نبود , خدا بود.

و خدا انسان را آفرید.

انسان نیز برای خود خدایی را آفرید و به پرستش آن مشغول شد.

همواره بشر , دستخوش تحولاتی گشته که این تحولات به تحول خدا نیز منجر شده

فلسفه ای تحت عنوان «تحول بشر , تحول خدا»

ادیان برای رسیدن به خدایی که انسان را آفریده آمدند و انسان بنا بر تعصب خود ادیان را به گونه ای تحریف کرد تا راهی شود برای رسیدن به خدایی که خودش او را آفریده.

زمانی خدا را می خواست برای محفوظ ماندن از شر حیوانات "زمان غار نشینی"

سپس او را می خواست برای پیشرفت خود "زمان نوسنگی"

بعدها او را می خواست برای کسب علم "زمان پیدایش خط"

مدتی بعد او را می خواست برای رسیدن به رویاهایش "زمان نبوغ فکری"

اینک دیگر نیازی به خدا ندارد پس او را می خواهد برای جهانی دیگر! "زمان پایان عمر خدا"

کم کم عمر خدا تمام شد و سالیانی پیش مُرد.

واعظان , خدا را در مساجد آفریدند و سالیانی پیش او را در مساجد کشتند و دفن کردند.

جز این است که مساجد گورهای خدا و واعظان نیز مُروّجان خرافه اند؟

خدا مرد , گندید و دفن شد ولی چرا همگان هنوز هم جلویش بر خاک می افتند؟

همان طور که رسیدن نور از خورشید زمانبر است , حس کردن بوی گند خدایان نیز زمانبر است , روزی همگان این بوی گند را استشمام خواهند کرد. "گرچه عده ای هیچگاه توانایی ِ درک حقیقت را نخواهند داشت."

متمم متن : خدا , قبل از اینکه متولد شود مرده بود , خدایی که زمانی او را می پرستیدند , موجودی معدوم و مرده است و بدان خدای واقعی همچنان منتظر ماست تا به سویش بازگردیم.

چرت نوشت :

مردم دو دسته اند :

1. اساسشان بر پایه ی ایمان به خداست.

2. اساسشان بر پایه ی بی ایمانی به خداست.

سخن گفتن از خدا برای فردی که بدان ایمان دارد به همان اندازه احمقانه است که کسی که به آخرت ایمان دارد را از معاد بترسانیم! و احمقانه تر از این کار سخن گفتن از خدا برای کسیست که بدان ایمان ندارد! همچو آن کسی که درمورد جدا شدن روح از جسم (پس از مرگ) برای کسی می گوید که به روح اعتقاد ندارد! و احمق تر از همه آنکه با اینکه می داند بازهم می گوید! و اینجا من از همه احمق تر!

چنین است که این متن می تواند برای هر کسی باشد و برای هیچ کس نباشد.

پی نوشت : من همچو آن دیوانه ای هستم که در روز , فانوس به دست می گرفت و سعی می کرد تا خدا را میان مردمان بیابد , روزی از خود پرسیدم خدا کجاست؟ اینک او را یافته ام و در خلوت خویش او را می بینم. (میام مردم , آنچه یافت می شود بی خداییست.)


+ پروفایل را نیز مطالعه کنید. (بی ربط به این پُست نیست.)

+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 11:59 توسط یه چرت و پرت گو |



بیایید تا از تن برکَنیم هرچه لباس چشم نواز و فریبند را که بر همه چیز پوشانده ایم.

از بین بریم هر آن ساختاری که در ذهن تجسم کرده ایم از هرآنچه که حقیقت می دانیمش گرچه نمودی معکوس از آن حقیقتیست که هست.

بیایید برای ابتدا رخت از تن رویایی برکَنیم که از باهم بودن هرکس و دیگری به وجود می آید. (که درنهایت "ما" را می سازد.)

رویاهای شیرین , محصولی از پندرهاییست بین ما نه حقیقتی که واقعا هست.

چنین رویاهایی از تصور ما ساخته شده اند نه تفکر.

هرکه در جست و جوی چیزیست که نیاز خود را با آن برطرف سازد , حال شاید این "چیز" در "کَس" محقق شود , چنین است که وی چنان به او می نگرد که گویی به شیء می نگرد. (همان شیئی که برای رفع نیاز خود بدان نیاز دارد.)

وی نیاز خود را برطرف می کند و دیگری بدین استعماری که برش از سوی او چیره شده , نامی می نهد که هیچ مناسب نیست! آری , از میان کلمات برای این استعمار , نام "دوستی" را بر می گزیند.

چه زشت است هرآنچه که زیباست اگر هرچه بر تن دارد را بر کَند.

آیا دوستی یکی از زشتی های هستی و دلیلی بر خودخواهی نیست؟ یقینا چنین است.


پی نوشت : کسی را به بیزاری از دیگران دعوت نمی کنم و اصل ِ کلمه ِ "دوستی" را مورد حمله قرار نمی دهم بلکه همان طور که گفتم آنچه که در اذهان به اسم ِ "دوستی" نمایان گشته که هیچ نسبتی با این کلمه ندارد را مورد نقد قرار دادم. (نمودی که معکوس آنیست که در "اصل" هست.)


چرت نوشت : چقدر مشتاقم که برای هر مطلبی موسیقی ای را ضمیمه کنم (در نقش متمم) ولی همچو روز می بینم که به جرم ترویج ِ شیطــان پرستی! مسدود خواهم شد پس از این کار صرف نظر می کنم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 10:9 توسط یه چرت و پرت گو |


   

X
 

:تمام حرف من این است

"حرف من این نیست"


صفحه نخست
پروفایل

نوشته های پیشین

اردیبهشت 1391

فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390


برچسب‌ها

آدم (1)
سرما (1)
مرگ (1)
برف (1)
تنهایی (1)
دوست (1)
درخت (1)
پیرمرد (1)
تفکر (1)
اندیشه (1)
رفتن (1)
سکوت (1)
انسان (1)
شر (1)
تلاش (1)
تخیل (1)
اصل (1)
رستگاری (1)
شریک (1)
پوچی (1)


پیوندها

No Reflection
خیله خب , خفه دیگه ابوسک
دیوارها
پاک نویس
احادملت
اسم من احمق
مزمزه
سیاه مشق
السا
f.w.nietzsche
قالب آبی
آخرین ارسطو